تاريخ : جمعه 8 شهريور 1392برچسب:, | 10:19 | نويسنده : بــــانو

 



استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى كه خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌كنند و سر هم داد می‌كشند؟

شاگردان فكرى كردند و یكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این كه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر كدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچكدام استاد را راضى نكرد...

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى كه دو نفر از دست یكدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یكدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این كه فاصله را جبران كنند مجبورند كه داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر كنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى كه دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها سر هم داد نمی‌زنند بلكه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌كنند.

چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیك است. فاصله قلب‌هاشان بسیار كم است.

استاد ادامه داد: هنگامى كه عشقشان به یكدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌كنند و عشقشان باز هم به یكدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا كردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یكدیگر نگاه می‌كنند!

این هنگامى است كه دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد ومن اینو می دونستم وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . امامن خیلی خجالتی هستم .. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . امامن خیلی خجالتی هستم .. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام نمی‌دونم همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………

 

..


برچسب‌ها:
تاريخ : سه شنبه 5 شهريور 1392برچسب:, | 21:55 | نويسنده : بــــانو


حرف هايتان را از سه صافي عبور دهيد!

شخصي نزدهمسايه اش رفت وگفت:"گوش كن،ميخواهم چيزي برايت تعريف كنم.دوستي به تازگي درموردتوميگفت....."

همسايه حرف اوراقطع كردوگفت:قبل ازاينكه تعريف كني،بگو آيا حرفت راازميان سه صافي گذرانده اي يانه؟

گفت:كدام سه صافي؟

 

ـ اول ازميان صافي واقعيت.آيامطمئني چيزي كه تعريف ميكني واقعيت دارد؟

 

ـ نه،من فقط آن را شنيده ام.شخصي آن رابرايم تعريف كرده است.

 

سري تكان دادوگفت:پس حتما آن را ازميا صافي دوم يعني خوشحالي گذرانده اي.يعني چيزي راكه ميخواهي تعريف كني،حتي اگرواقعيت هم نداشته باشد،باعث خوشحالي ام ميشود.

 

ـ دوست عزيز،فكرنكنم حرفم تورا خوشحال كند.

 

ـ بسيارخوب،پس اگرمراخوشحال نميكند،حتما ازصافي سوم يعني فايده ردشده است.آياچيزي كه ميخواهي  تعريف كني،برايم مفيداست وبه دردم ميخورد؟

 

ـ نه،به هيچ وجه!

 همسايه گفت:پس اگراين حرف نه واقعيت دارد،نه خوشحال كننده اس ونه مفيد،آنراپيش خودنگهداروسعي كن خودت هم زودفراموشش كني!!


برچسب‌ها:
تاريخ : جمعه 1 شهريور 1392برچسب:, | 22:58 | نويسنده : بــــانو

مادرخسته ازخريدبرگشت وبه زحمت زنبيل سنگين رابه داخل خانه آورد.                                                  پسربزگش كه منتظربود، جلودويدوگفت:مامان،مامان!وقتي من درحياط بازي ميكردم وباباداشت باتلفن صحبت ميكرد،تام باماژيك روي ديوار اتاقي كه شماتازه رنگش كرديد، نقاشي كرد!!

مادرعصباني به اتاق تامي كوچولورفت.

تامي ازترس زيرتخت قايم شده بود،مادر فرياد زد:"توپسرخيلي بدي هستي "وتمام ماژيك هايش را درسطل آشغال ريخت.تامي ازغصه گريه كرد.

ده دقيقه بعدوقتي مادر وارد اتاق پذيرايي شد ، قلبش گرفت.تامي روي ديوارباماژيك قرمزيك قلب بزرگ كشيده بودوداخلش نوشته بود

مادر،دوستت دارم

مادر درحالي كه اشك ميريخت به آشپزخانه برگشت ويك قاب خالي آوردوآن رادورقلب آويزان كرد.

تابلوي قلب قرمزهنورهم دراتاق پذيرايي برديواراست!!


 


برچسب‌ها:
تاريخ : جمعه 1 شهريور 1392برچسب:, | 19:0 | نويسنده : بــــانو

 

فرزند عزیزم
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

فرزند دلبندم،دوستت دارم


برچسب‌ها:
صفحه قبل 1 ... 5 6 7 8 9 ... 10 صفحه بعد